تبليغاتX
نازنین

نازنین

« لعنت به شما که جز عشق جنون آسا ، هر چیز این جهان شما جنون آساست »

سلام

 

من بعد چند وقت اومدم و تصمیم گرفتم قطعاتی از نوشته ها

 

و شعر های شعرا را برای شما بنویسم چون با خودم فکر کردم

 

 تعداد زیادی از آدما حوصله ی خوندن اشعاربلند و ندارن

 

 من هم فکر کردم که همیشه یکی دو جمله بیشتر توی ذهن آدم می مونه

 

 تا یه شعر بلند

 

و ‌آدمی افسوس


به جای آنکه دلی را ز خک بردارد


به قتل ماه کمر بسته است

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:47 توسط نازنین |


من باید بروم . . . !

 

                             زمین جای امنی نیست   

                     

                                                چرا که اگر بود ؛             

 

پرنده ها پرواز را کنار می گذاشتند

 

                            و آسمان جای هر کسی نیست

 

                                                    چرا که اگر بود ؛

 

من پرواز می کردم

 

من ؛                    پاهایم بر روی زمین است .

 

ولی روحم در آسمان ها .

 

من امنیت را هر کجا که خدا باشد ,

 

احساس می کنم .

 

می روم تا او را بیابم .!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:12 توسط نازنین |


 

آنقدر سکوت که برای تندیس گشتن

 

                       به آب و خاک نیازی نباشد

 

آن چنان هم دشوار نیست  !

 

               تنها

 

ذهنی می خواهد مملو از خاطرات رخوت بار

 

و چشم هایی سنگین از تکرار

 

و شاید لبهایی دوخته شده

 

                                     حال ، یک نعش محزون ؛

 

                             روحی تکیده ؛

 

           ذهنی منقلب ؛

 

چنان تعجب نخواهد داشت ، چرا که تو بعد از آن زمان دیرین

 

از دیدن  این تندیس

 

شگفت زده نشدی  . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:31 توسط نازنین |


این زندگی دیگر ، با تو ، یا بدون حضورت  ،

 

بوی مرده ای را می دهد

 

که حتی لاش خوری نیز؛ به خوردن آن راغب نیست

 

و من در این روزها ؛ از عشق و نفرت و پوچی سرشارم  !

 

در حالی که مسخ بوی متعفن مرگ شده ام

 

تنها می خواهم بدانم

 

هرگز تصور می کردی  ،

 

که از دوری حتی رویا های احمقانه ات !

 

من  ؛

 

این گونه به ذلت افتم ؟

 

چه برسد به واقعیت بودنت . . .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:5 توسط نازنین |


 

ببین که هیچ قلبی برای قلب دگر تپیده نشد

 

فریاد کرد و صدایش هیچ گاه شنیده نشد

 

در هر کجا تصویر محبت بدید و لیک

 

مهری که به تصویر در آید برایش کشیده نشد

 

از بی وفایی یاران ؛ از قهر یار

 

بسیار بدید و پشتش خمیده نشد

 

عمری به هر که رسید خنده زد به لطف

 

لیکن ؛ به بهانه ی تبسمی از زندگی بریده نشد

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:19 توسط نازنین |


این جا کدام گذر گه  راه رفتن است ؟

 

این جا کدام حرف و بهانه برای گفتن است ؟

 

راهت خطاست مسافر خسته پا !

 

اینک زمان زمان جدایی و دل کندن است

 

شهر شب است و خموشی برای تو

 

آن جا که دل مهیا برای مردن است

 

این را که تو در پیش گرفته ای ،آخر

 

عمری به خون نشستن و زجر دیدن است

 

عاشق مشو که سرانجام این سفر

 

دل را به پیشگاه ضلالت کشاندن است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:47 توسط نازنین |


کاش من جیرجیرکی بودم !

 

که اگرچه کسی مرا نمی دید

 

تا ابد صدایم پی در پی در ذهن ها مرتعش بود . . .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:41 توسط نازنین |


 

 

سیب را از دست من گفتی بگیر

 

گفتمت  : در دام تو گشتم اسیر

 

عشق را در گرمی قلبم بچین

 

شوق را در لرزش دستم ببین

 

تا ابد من را زشوقت شاد کن

 

تا ابد با من بمان ؛ بیداد کن

 

باش در رویای بی پایان من

 

دم به دم بی تاب شو در جان من

 

با صدایت این مرا تا خود ببر

 

گاه گاهی بر سرای ناز من کن ؛ یک نظر

 

دل مگیر از این من آشفته حال

 

زندگی کن با من اما ؛ گرچه با فکر محال

 

لیک  . . .

 

سیب را از دست من هرگز مگیر

 

تا ابد بگذار تا باشم اسیر !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:11 توسط نازنین |


 

اینجا آخرین گذر گاه است

 

فریاد کن تا تمام خاموشی هایت پایان بگیرد

 

داستان عبور تمام گشته

 

و چهره ی زندگی در هم کشیده شده

 

تو ، فرشته ی نجات نیستی

 

و این خاطرات سوخته دروغ شد

 

جان تو با نیستی پیوند خورد

 

حقیقت این بود

 

و واقعیت به گونه ای دیگر جلوه کرد

 

و تو نا امید گشتی

 

سرانجام تو باز هم تاریکی هاست

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:30 توسط نازنین |


 

از این مستی چه می خواهی دل دیوانه ی زارم

 

بنوش این آخرین جرعه ، مده دیگر تو آزارم

 

همه جانم دگر بی جان برای رفتن و ماندن

 

رهایش کن دگر او را که من بیمار بیمارم

 

 

دلم گشته سرای غم، تنم بیچاره تر از من

 

نمی سوزاندم این گونه ، اگر بودش گرفتارم

 

تمام حرفهایم را برایش شعر می کردم

 

ولی هرگز نمی گفتم که او را دوست می دارم

 

 

من او را می پرستیدم ؛ بتی از جنس نا معلوم

 

همان که روزگاری گرچه اندک بود ؛ دلدارم  !

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:30 توسط نازنین |